تازه ترین ها

شهید ابو طلحه – تقبله الله –

شهید ابو طلحه – تقبله الله –

مولوی سعید

شهید ابوطلحه در سال ۱۳۵۹ هـجری شمسی در یک خانواده متدین بلوچ دیده به‏ جهان گشود. او در هفت سالگی راهی مکتب شد و با سعی و کوشش فراوان توانست مدرک دیپلم را دریافت نماید. پس از دریافت مدرک دیپلم در مکاتب ابتدایی به تعلیم و تربیت فرزندان مسلمین مشغول شد.

شهید ابوطلحه – رحمه الله – جوان بسیار با غیرت، باشهامت و شجاع بود. از اخلاق بسیار نیک و پسندیده ای برخوردار بود. جوانی گشاده رو، بی تکلّف و تا حدودی شوخ طبع بود. کسی که با او مجالست می‏‌کرد هرگز احساس خستگی نمی‏‌ نمود.

از مهم‌ترین خصوصیات و ویژگی ‏های شهید ابوطلحه – رحمه الله- محبت با پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده و خدمت به آنها بود. او به هیچ وجه نمی‌ توانست ناراحتی و پریشانی هیچکدام از اعضای خانواده را تحمل کند و برای راحتی و آرامش جسمی و روحی آنان از هیچ کوششی دریغ نمی‏‌ ورزید.

او بر خلاف بسیاری از جوانان امروزی‏‌که پس از ازدواج شاید اعضای خانواده خود، به ویژه پدر و مادر، را فراموش کنند، نه تنها پس از ازدواج، پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده اش را از یاد نبرد بلکه همواره به آنها سر می زد و حتی الامکان خواسته‌ ها و کمبودهای آنها را فراهم می‌‏کرد.

شهید ابوطلحه – رحمه الله- با وجود این‏که در مکاتب دولتی مشغول فعالیت بود، اما با قشر علما و طلاب علوم دینی محبت زیادی داشته و با آنها ارتباط بسیار نزدیکی داشت، و شاید همین محبت و ارتباط باعث دگرگونی زندگی این شهید والامقام و ملحق شدن به قافله‏ شهدا شد.

شهید ابوطلحه – رحمه الله – برادر بزرگتر شهید یاسر (که مختصری از زندگی و خصوصیات ایشان قبلا ذکر شده است) بود. شهادت شهید یاسر زندگی شهید ابوطلحه را به‌‏ طور کلی دگرگون کرد. پس از شهادت شهید یاسر بود که شهید ابوطلحه- رحمه الله- رابطه‏ بیشتر و صمیمی تری با مجاهدین برقرار کرد. طبق گفته یکی از دوستان شهید یاسر، که پس از شهادت ایشان، با شهید ابوطلحه ارتباط داشته است، وی همواره از جهاد و شهادت و نعمت ‏‌هایی‏‌که خداوند تبارک و تعالی برای شهدا در بهشت وعده داده است سوال می‌‏کرد و شوق و علاقه‏ وافر خود را نسبت به ملحق شدن به قافله‏ شهدا اظهار می‌ داشت.

بالاخره همین محبت با مجاهدین و اشتیاق به نعمت‌‏ های بهشتی، این جوان باشهامت را راهی میادین جهاد و مبارزه حق علیه باطل کرد. هنوز یک سال از شهادت شهید یاسر- رحمه الله- (برادرش) نگذشته بود که او نیز برای شرکت در جهاد و ادای این فریضه‏ الهی به مجاهدین امارت اسلامی در ولایت هلمند در شهر برابچه ملحق شد. ده روزی را در این منطقه در جمع صمیمی و ایمان افزای مجاهدین سپری کرد تا اینکه در یکی از شب ‏ها هواپیماهای دشمن به این شهر حمله کرده و آن را بمباران کردند. در این بمباران ناجوانمردانه تعدادی از مجاهدین به شهادت می ‌‏رسند که یکی از این انسان‏ های خوش نصیب، شهید ابوطلحه – رحمه الله-  است.

یکی از همسنگران شهید ابوطلحه – رحمه الله- واقعه بسیار عجیبی را در مورد وی نقل می کند و می گوید : روز قبل از بمباران شهر برابچه، با شهید ابوطلحه – رحمه الله- و تعداد دیگری از دوستان نشسته بودیم و سخن از بهشت و شهادت بود. در این لحظه شهید ابوطلحه رو به من کرد و گفت: اگر تو به درجه رفیع شهادت نائل شدی باید قول بدهی‏‌که در روز قیامت برای من شفاعت کنی، و من نیز همین درخواست را از او نمودم، که روز بعد از این واقعه شهید ابوطلحه – رحمه الله- به آرزوی خود رسیده و به برادرش و دیگر قافله شهدا ملحق شد.

شهید ابوطلحه در سال ۱۳۸۷ هـجری شمسی در سن ۲۸ سالگی جام شیرین شهادت را نوشید و به شهادت رسید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

نکته بسیار مهم و قابل توجهی که گذشتن از کنار آن نهایت بی انصافی است، واکنش ایمانی و صحابه گونه پدر و مادر شهید ابوطلحه – رحمه الله- است. آنها که مدت کمتر از یک سال قبل، یک پسر نوجوان خود (شهید یاسر) را در راه جهاد از دست داده بودند، با شنیدن خبر شهادت شهید ابوطلحه – رحمه الله- نه تنها از خود بی صبری نشان ندادند، بلکه با گفتن «إنا لله و إنا إلیه راجعون» از اینکه دو تن از فرزندان آنها در راه اعلای کلمة الله و جهاد فی سبیل الله قربان شده و به درجه رفیع شهادت نائل آمده اند اظهار خوشحالی و خرسندی کردند. آنها امیدوارند که این دو فرزند و این دو شهید بزرگوار باعث سربلندی آنها در روز قیامت و سبب ورود آنان به بهشت بشوند. به ‌‏راستی وجود چنین انسان‏هایی، آن هم در این عصر غفلت و فتنه و فساد، یاد و خاطره‏ دوران صدر اسلام و دوران صحابه را در اذهان زنده می‏‌کند.

 

زنــــــــــــــده یاد آن جوان با فتوت، باخدا                 آنکه از دنیای دون و فتنه‏ها گشته جدا

آن انوشیــــروان ابوطلحه، جوانمرد متین                 جــان شیرین را فدا بنمود او از بهر دین

خنده بر لب می‏زد و قلبش پر ازمهرووفا                مرد ایمان و شجاعت، عاری از مکر و ریا

خُلق زیبایش غبار غـــم ز دل‏ها می‏ربود                خیرخواه جمله خَلق و مر خدا را بنده بود

عشق جنت در نهادش جوشش دین آفرید             اشتیاق وصــل یار نازنین آمــــــــــد پدید

زین سبب با سالکان راه حق همراه شد               از بهشت و حور عین و آخرت آگاه شــــد

گشت مقـــــــبول خداوند حکیم ذوالجلال               جرعه ای نوشید از آن شربت جام وصال

گشت ملحق با برادر، با شهیدان دگــــر                  با شهیدان صحــــابه، با نبی خیرالبشر

رفت روحش سوی بالا در جوار قدسیان                 نزد مولای غنی، انـــــــدر بهشت بی‏کران

چشم مادر اشک‏بار و هم پدر شد داغدار              هم برادر، خواهر و فرزند و زن شد غمگسار

لیک خون پاک رنگین شهیدان، غم زُداست             چون حیات آن جهانی، زندگانی و بقاست

غم مخور ای مادرم، اشک از دو دیده پاک کن           در دعا و ذکر الله، روح را چـــــــــــــالاک کن

ای پدر! دل را قوی دار، از کسالت دور باش            چون صحابه، در پناه لطف حق مستور باش

ای برادر! جان من شد در ره مولا فدا                    راه تو این است اینک؛ جان فدای مصطفی

فاطمه و عایشه، شد اسوه تو، خواهرم                بهر حفظ دین تو، خونم روان در سنـــــــگرم

هم زن و فرزند را بسپردم اندر لطف حق              دین من، قرآن من، این درس را داده ســـبق

من شهیدم، زنده‏ام، از عشق رب آکنده‏ام                زینت دنیای دون را پشت سر افکــــــنده ام

دوستان و آشنایان را دهید از من نوید                   حشر من اینک بود با خالد و سعد و سعید

در جوانی جان سپردن بهرحق،مردانگی است         هم زن و فرزند را قربان نمودن، عاشقی است

آنکه عشق و حبّ مولا شعله‏ور در جان اوست          دل گسستن سهل باشد، چون خدایش آرزوست

مرحبا بر همت جانانه مردان مــــــــــــا                       طوق ذلت دور سازند از دل و از جان ما

بارالها! این سعید عاشق سرگشته را                      حشر فرما با رفیقان، در بهشت با صفا

Related posts