تازه ترین ها

شهید مولوی سمیع الله انقلابی ؛ ستارۀ که دیگر در افق نمی درخشد

شهید مولوی سمیع الله انقلابی ؛ ستارۀ که دیگر در افق نمی درخشد

مرتب : عاصم بدخشانی

اخ انقلاب ! در میان امواج متلاطمت گلهای خوش بوی و خوش نمای را می بینم که پرپر می شوند، سه برگه های را می بینم که چرخ زنان گاهی زیر و گاهی بالا می روند.

اخ انقلاب ! در محیط پر جنجالت جدایی و فراق های را شاهدم که خاطرم را می آزارد و اشک را از چشمانم جاری می سازد. چه بسا گلهای را که با خون جگر آبیاری شده بودند از دست دادم و امید ملاقات شان را جز در قیامت ندارم.

اخ انقلاب ! همه سختی ها، مشقات، جدای ها، پرپر شدن ها و غریوی تندر و تاریکی هایت قابل تحمل است، برای درخشش صبح امید و طلوع خورشیدِ آزادی.

در همین نزدیکی ها شاهد وداع یکی از یاران سنگر و یکی از جمله آن قهرمانان که خواب را از چشمان دشمن ربوده بود، بودیم، قهرمانی که با درگذشتش دشمنان اظهار خورسندی کردند و با یکدیگر تهنیت و تبریکی گفتند و دستمال خوشی هموار کردند.

درگذشت این شیرمرد میادین کارزار، ضربۀ محکم و زخم خونین بر پیکر مجاهدین راغ ها بود و دوستان زیادی در ماتم وی نشستند، ولی با آنکه سنت راه جهاد قربانی و فداکاری است، این ماتم، یأس و نا امیدی را به دنبال نداشت و نخواهد داشت، بلکه این غم ها در پهلوی اینکه امتحان هستند و اجر اخروی در پی دارند مجاهدین را پالش میکند، می آراید و سنت راه را عین الیقین برای شان نشان میدهد تا در امتداد آن با شکست، نا امیدی و دلسردی دچار نشوند و تسلیم خواسته های شوم اهریمنان و لشکریان اهریمن نگردند؛ چنانچه استاد سید قطب رحمه الله در تفسیر خود می فرماید :

«سختی ها و دشواری ها نفس را در بوتۀ خود ذوب میکند و ناپاکی ها را از آن جدا و به دور می اندازد، نیروهای اندوختۀ نهان در آن را به جوش و خروش در می آورد و آنها را بیدار میکند و گرد می آورد، و با شدت و حدت بر آنها پتک میزند تا سخت و محکم و درخشان گردند. دشواریها با گروه ها اینچنین میکند، در نتیجه تنها کسانی محکم و سخت می ایستند و پایداری می ورزند که تنۀ درخت وجود شان سالمتر و سخت تر، و سرشت شان نیرومندتر و قویتر باشد، و با الله عزوجل پیوند و ارتباط محکمتر و بهتر داشته باشند، و بدانچه د رپیشگاه رب است؛ و آن پیروزی یا پاداش است یقین و اطمنان بیشتری و استوارتری داشته باشند. اینچنین کسان اند که در نهایت پرچم را دریافت میدارند و بر دوش خود می کشند، و پس از آمادگی پیدا کردن و امتحان دادن است که بر آن امین شناخته می شوند. [فی ظلال القرآن]». و همچنین الله عزوجل در قرآن کریم می فرماید: «الم، أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ، وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ». ترجمه:  و به راستی کسانی را که پیش از آنها بودند؛ آزمودیم، پس البته خداوند کسانی را که راست گفتند معلوم می دارد، و دروغگویان را (نیز) معلوم خواهد داشت.

پس از این مقدمه گذاری اکنون به شرح مختصر زندگی این مجاهد پارسا و این غریب در غربت تربیت یافته می پردازم. مولوی سمیع الله که در میان دوستان مجاهد خویش به انقلابی شهرت داشت در ۱۵ ماه سرطان سال ۱۳۶۸ خورشیدی در روستای انج قریه شاخدرۀ ولسوالی یاوان ولایت بدخشان در یک خانوادۀ علمی و متدین چشم به جهان هست و بود گذاشت، پدرش ملا قربان محمد نام داشت و به مخدوم کلان مشهور بود، چون  قبیلۀ آنها به این “مخدوم ها” مسمی است.

انقلابی قاعدۀ بغدادی، ناظره قرآن کریم و بعض کتاب های فارسی را نزد کاکای مهربانش ملا لطف الحق فرا گرفت و هنوز تازه به بلوغ نزدیک شده بود که برای فراگیری علوم دینی به کشور پاکستان فرستاده شد.

شهید انقلابی سفر طولانی یی که به مقصد طلب علم شروع شده بود، با رنج و تعب فراوان و با پای پیاده طی نمود و برای اولین بار در ضلع صوابی ایالت خیبر پشتونخوا سر سفرۀ علم نشست و نزد اساتید علوم دینی زانوی تلمذ نهاد.

انقلابی طالب العلم ذهین و دارندۀ ذکاوت عالی بود، بناء توانست در مدت کم دروس ابتدایی و فنون را فرا بگیرد. پس از فراگیری کتب فنون(ادب عربی) به تحصیل علوم قرآن پرداخت و پس از دورۀ تفسیر نزد شیخ القرآن مولنا شاه زمین حفظه الله، در سال ۱۳۹۱ خورشیدی راهی دیار آبایی خویش (بدخشان) گردید.

مولوی سمیع الله انقلابی رحمه الله نظر به طبع صاف و خالصی که داشت از همان آوان جوانی به جهاد و شهادت علاقه مند بود و بارها در جریان درس های خویش از جهاد و قربانی و شهادت سخن میگفت، وی بنا بر همین علاقه مندی که داشت در جریان تحصیل خویش به فراگیری علوم نظامی رفت و توانست خود را آمادۀ سنگر و قتال بسازد.

انقلابی پس از باز گشت به وطن مألوف چون عدۀ ای سر به آستان ادارۀ اجیر کابل به خاطر کسب وظیفه یا پول ننهاد بلکه با گذراندن مدت اندک در خانه برای ادای فریضۀ جهاد به صفوف مجاهدین امارت اسلامی در ولسوالی راغستان یکجا شد؛ انقلابی در حقیقت از جمله پیشقراولان جهاد در آن گوشۀ دور افتاده (راغستان بدخشان) می باشد؛ او، امیرش و چند تن مجاهد دیگر بودند که سنگ تهداب جهاد را در راغستان گذاشتند و با زحمات آنها بود که آن درخت مبارک در آن خطۀ مردخیز جوانه زد، ریشه دوانید، شاخه کشید و گسترش یافت.

او نخست “قطره” تخلص میکرد؛ اما پس از پیوستن به صفوف مجاهدین، امیرش تخلص “انقلابی” را بر وی نهاد؛ چون وی در واقع یک شخصیت انقلابی داشت و انقلابی بود. او با عمر کمی که داشت علیه طاغوت انقلاب کرد، و تحمل مشاهده اشغال و نا بسامانیهای ناتجه از ویرا نکرد، او علیه باورهای منتشره در منطقه را که گویا کسی علیه امریکا به پا خاسته نمیتواند را رد و عملا ثابت ساخت که بلی میشود که علیه امریکا و مزدورانش با دستان خالی و شکم گرسنه و بدون چشم دوختن به این و آن انقلاب نمود و مبارزه کرد.

انقلابی چندین سال در صف امارت اسلامی خدمت کرد، تنهایی ها خسته اش نساخت، غربت و ناداری و تهیدستی از همتش نکاست، افواهات و تبلیغات دشمن سراسیمه اش نکرد، از هشدارها و تهدیدات دشمن مرعوب نگشت؛ بلکه با گذشت هر روز عزمش جزمتر، همتش بلندتر و قامتش در برابر اشغالگران و مزدوران شان بر افراشته تر میشد؛ و حقاکه باغیچۀ جهاد با دستان چنین رزمآروان، قهرمانان و دلاوران آبیاری میگردد.

این جوان فرهیخته و فرزانه پس از چندین سال جهاد و فداکاری و خدمت به مردم، روح خویش را در حالی به خالقش سپرد که در یک وظیفه نظامی در رویاروی با دشمن قرار داشت و تیر دشمن به جسد نازکش اصابت نمود و در سال ۱۳۹۵ خورشیدی به درجۀ رفیع شهادت نائل گشت. روحش شاد، یادش جاویدان و جایش جنت الفردوس باد! انا لله و انا الیه راجعون

انقلابی جوان پارسا و زاهد بود، به مال و متاع دنیا چشم نمی دوخت، غیرت و شجاعت منحصر به فردی داشت و چه بسا که در صفوف مقدم جبهه حضور پیدا میکرد، طلبگار شهادت بود و از مرگ نمی هراسید. او دارندۀ اخلاق نیک بود، همیشه به دوستان خویش تبسم نثار میکرد، رفقایش را دوست داشت و دوستانش نیز اورا دوست می داشتند، در صبر و تحملِ مصائب الگو بود و در سخترین حالات لب به شکایت نمی گشود، مطیع و فرمانبردار امیر خود بود و از بی اطاعتی، سرکشی، خودخواهی، تکبر و غرور نفرت داشت؛ چنانچه مولوی نجیب الله حفظه الله امیر وی میگوید: «… و الله شاهد است که انقلابی راه علم، هجرت و جهاد را جز به خاطر رضای الله عزوجل انتخاب نکرده است و در دلش از حمیت و ننگ جاهلی و عصبیبت قومی وجود نداشت و با وجودیکه از برادران نخستین بود محبت مقام و قدرت را در او نمی دیدی». نحسبه کذلک و الله حسیبه.

پس از چنین مردان و چنین قهرمانان چه گویم و چه بنویسم، قلم را یارای نوشتن و کلمات را یارای توصیف کردن نیست و نا گزیر مقالۀ خویش را با این شعر شاعر به پایان می رسانم :

آنچه میدانم ز وصف آن ندیم :: باورت ناید چو گویم ای کریم

Related posts