پنجشنبه ، 22 آگوست ، 2019

دلباخته جهاد و شهادت ؛ حافظ عمر تقبله الله

دلباخته جهاد و شهادت ؛ حافظ عمر تقبله الله

نویسنده : سعد الله بلوچ // ترجمه : طـارق

او را چهار سال قبل از شهادتش در برابچه دیدم، در چهره اش حیای زیاد و اخلاق نیکویی مشاهده می شد که قلب هر شخص به همصحبتی و همنشینی اش میلان پیدا می کرد، خادم دوستان و خوش اخلاق در میان یاران بود.

باگذشت چند روز از ملاقات نخست شنیدم به ولسوالی دیگری که در آن نبردهای گرمی میان لشکر رحمان و لشکر شیطان واقع می شوند، رفته است. اما … دیری نپایید که خبر شهادتش داغ بر سینه ها گذاشت و با جان و تن پر از خون به دیدار حق شتافت، ما بر اخلاص و صداقتش در محبت خداوند غبطه می خوردیم که شهادت را چگونه با راستی، اخلاص و یقین سوال نمود و خداوند نیز او را از امیدش نا امید نکرد بلکه مطابق با گمان و درخواست او با او فیصله کرد.

داستان را در این جا به برادر بزگتر شان ابومجاهدی که همیشه بر نقش قدم برادر شهیدش قدم می گذاشت و از خداوند ذوالجلال صبر، ثبات و شهادت در راه خداوند را طلب میکرد می سپاریم؛ او می گویـد:

شهـید عمر تقبله الله در سال ۱۴۱۰ هـ ق . دیده به جهان گشود و از آن جمله جوانانی بود که جهاد مسیر زندگی شان را تغییر داد و بر او رحمه الله صفات نیک و ستوده آشکار شدند.

زمانی که در عنفوان جوانی خویش قرار داشت بسیار درشت خو و تندرو بود لیکن با تمام این تندخویی، پیوسته شعائر دینی را التزام می ورزید، در راه حق جان نثاری می کرد و با والدینش نیـکوکار بود.

از روزی که به شعبهء حفظ وارد شد و حفظ کلام الله مجید را آغاز کرد اندک اندک تغییر می کرد و کارهای لایعنی را ترک کرده، گویا سکوت طولانی را اختیار کرده بود و در ضمن از ثروتمندان متکبر تنفر داشت و نزدیک شان نمی رفت.

ایشـان – تقبله اللـه – زمانیکه در ماه مبارک رمضان به مردم نماز تراویح می داد از آنها اجر و مزدی را طلب نمی کرد بلکه فقط به خاطر کسب رضای خداوند نماز می داد.

به خانه خیلی کم رفت و آمد داشت تا اینکه در راه خداوند به جهاد رفته بود و ما خبر نداشتیم، بعد از مرور اندک زمانی اطلاع یافتیم که او در مدرسه یافته نمی شود و چند روز است غایب شده است. لذا از او در جاهای متعـددی تفتیش کردیم اما او را نیافتیـم تا اینکه با گذشت ۴ ماه خودش دوباره به خانه برگشت و ما را از رفتن خویش با رهنمایی یک تن از برادران مجاهد، به منطقهء “هزار جفت ” ولایت هلمند خبر داد.

بعد از این سفر کوتاه مدت در او تغییر بسیار زیادی را مشاهده کردیم کردارش مثل سابق نبود به طور کلی عوض شده بود، عمر آن عمر قدیم نبود بلکه او را یک عمر جدیدی یافتیم که همواره در مورد جهاد و مفاخر آن سخن می راند و در تشویق نمودن ما از هیچ نوع تلاشی دریغ نمی ورزید، ایشان از کرامات زمین لاله گون جهاد و شهــادت بحث می کرد.

زمانیـکه پدرش حالات مذکورهء او را مشاهده می کرد تصمیم گرفت تا او را از رفتن به مدرسه منع کند ولی شهـید ـ تقبلـه الله ـ فیصلهء جز ادامه دادن به درس خویش را نپذیرفـت.

در سال ۱۴۲۸ هـ ق بعد از عید اضحی یکروزی نزد من آمد و گفت که او دوباره عازم دیار عشق و محبت الهی و سرزمین جهاد می شود. من کارش را تائید کردم البته به او مشوره دادم تا بعد از رسیدنش خانواده مان را در جریان بگذارد و دیگر اینکه خیلـی زود برنگردد بلکه یک مدت طولانی را در آنجا سپری نماید اما …

«او که رفت دیگه برای همیشـه برنگشت و به قافلـهء جاودانی شهدآء پیوست».

به معسکرات نظامی برابچه وارد شده بود و در آنجا مشغول تعلیمات جهادی بود تا اینکه فارغ گشت.

یکی از دوستانش تعـریف می کرد:

او – رحمـه الله – را در معسکر نظامی با یک شکل و قیافه ی زیبایی دیدم که بار اول اورا نشناختم، اخلاقش به طور کلی تغییر پیدا کرده بود با تمام دوستان شان محبت می ورزید و خدمت شان را می کرد و آنان نیز او را دوست داشتند، هر زمانیکه این صفات بارزشان را می دیدم به او می گفتم: ” تو عنقـریب شهیـد خواهی شد”

وقتی که از تعلیـمات کافی نظامی فارغ گشت اسم شان را در دفتر استشهادیـان ثبت نمودند.

مولوی عـمیر، یکی از همسنگـرانش می گویـد : قرار بود مجاهدین به خاطر انجام یک عملیاتی بروند که در آن عملیـات اسم من نوشته شده بود اما اسم شهیـد عمر – تقبلـه الله – نبود ولی چون روز رفتن فرارسیـد به خاطر مشابهت اسامی به جای من او برده شده بود و در همـان عملیـات جام شهادت را نوشـید.

شهید عمر – رحمه الله – چند روزی در ولسوالی خاشرود ولایت نیمروز مانده بود و زمانی که با شهـید ملاتورجان و گروهی از مجاهدین به قصد مسیر برابچه راه می افتند زیر تعقـیب دشمن قرار می گیـرند، در میان راه ـ وسط برابچه و خانشیـن ـ ماشین آنها خراب می شود و ناگاه صدای هولناک هواپیماها به گوش شان می رسد که به سوی شان در حال آمدن هستند لذا آنان به کوه های نزدیک خود بلند رفته و برای جنگیـدن با آمریکای ها کمیـن می زنند.

آمریکای ها با استفاده از بلندگوها، آنان را جهت زنده دستگیر کردن هشدار می دهند تا تسلیـم شوند و نجنگـند اما شیران اسلام در حالیکه تکبیر و تهلیل می گویند در پاسخ چنین می گویند:

“ما دیر زمانی فکر شهادت را در سر داشتیـم پس آیا امروز از شهادت باید فرار کنیم در حالیکه او دروازهء خانهء ما را می کوبد، نخیـر … به خدا سوگند ای قوم پست و ذلیل ما هرگز تسلیم نخواهیم شد بلکه یکی از دو پاداش ـ یا پیروزی و نصرت یا جام شهادت ـ را می طلبیم”

هواپیماها آنها را هدف قرار می دهند و در آتش بمب ها و خمپاره ها با آمریکای اشغالگر مقابله را آغاز می نمایند، نه در برابر آن مشکلاتی که در راه خدا به آنان می رسند سست می شوند و نه هم ضعیف می شوند بلکه صبر و ثبات را پیشهء خویش قرار داده و تا ساعت های طولانی با دشمنان اسلام مبارزه را ادامه می دهند تا اینکه برادران ما یکی بعد از دیگری به نوبت خویش در میدان نبرد با تن لاله گون و سینهء پرخون شهیـد و به دیدار خداوند متعال می شتابند.

در آن جنگ شهید عمر رحمه الله عروس جنگها پیـکا را حمل می کرد و مردانه وار می رزمید تا تیری از جانب دشمن به او اصابت می کند و بعد از مبارزهء طولانی مدت زمین را با خون پاک خویش رنگـین می سازد.

پس شهید حافظ عمر تقبله الله در سال ۱۴۲۹  هـ ق در کنار فرمانده میدان نبرد خویش شهید ملاتورجان، استاد معسکـر شهید عبدالله سرخسی و شهیـد اسامه رحمهم الله با جسم خون آلود به دیدار خداوند می رود. ٳنـا لله و ٳنا ٳلیـــه راجعون

شهـید فاروق – تقبله الله – می فرمود :

زمانی که ما جهت انتقال دادن اجساد شهدا به محل مذکور رفتیم از تن زیبای شهید عمر رحمـه الله بوی خوش مشک و عنبر به دماغم رسیـد، بعد از آن اجساد شان را به قبرستان شهدای برابچه انتقـال دادیم و در همانجا دفن کردیم.

بعـد از شهادتش او را در خواب دیدم از او پرسیـدم: درد لحظهء جان دادن را چگونه یافتـی؟

جواب داد: “مانند گزیدن پشه”

این سخن را حدیث پیامبر اکرم – صلی الله علیه و سلم – نیز تائید می کند که فرموده است : “الشـهیـد لا یجد ٲلـم القتل ٳلا کما یجد ٲحدکم ٲلم القرصـت”

رضوان الله تعالی علیهم اجمعین.

روحــش شاد و یادش گرامی باد..

Related posts