تازه ترین ها

بیاد دوست که دل دیوانه اوست

بیاد دوست که دل دیوانه اوست

ابویحیی سعد

عکس صفحه گوشی‌ام عکس یکی از دوستانم هست که شهید شده، آری او مولوی اسحاق مشهور به سعد بود که هر فردی جدا از آشنایی کامل و الفت با او حتما از صفات بارز این بزرگ مرد، صفتی را الگوی خود قرار می‌ داد.

چهار سال قبل با او از طریق دامادم که با او رفاقت صمیمی داشت آشنا شدم و به مرور زمان رابطه ام را با او حفظ کردم تا روز شهادتش که با دلی پر از آه و حسرت زمانی که از فراقش دلم به تنگ‌آمده بود خبر حمله دشمنان اسلام بر کمربند خاشرود را شنیدم و با یقینی کامل و یا الهام الهی خطاب به مولوی سعد گفتم : برادر ! گرچه شهادتت برایم خیلی سخت هست و شکسته می ‌شوم اما منتظر شنیدن خبر شهادتت هستم.

ساعاتی نگذشت که زمزمه خبر شهادتش موهای بدنم را سیخ کرد و گوش خراش ترین حرف عمرم را در آن لحظه شنیدم.

دوست صمیمی، استاد خاص و حکیم من که اعتدال فکری اش باعث شده بود مرجع سوال های پیچیده من درباره گروه های نوپدید عصر حاضر باشد حالا جسمش در خاک و خون غلطیده و روحش به سوی آسمان ها پرواز کرده‌ است.

همان رفیقی که تا دیروز هم بر او من حیث رفیقی صمیمی حساب باز کرده بودم و هم من حیث استادی توانا حالا دیگر حتی قادر به شنیدن صدای زیبایش نیستم.

همان عالمی که مثل حضرت سعد – رضی الله عنه – بر شریعت اسلامی قاطع بود که حتی مخالفت بسیاری مانع او از راه جهاد نشد.

قلبم به درد آمد، توان کنترل خودم را نداشتم، در میان انبوهی از دوستان افسرده نشستم و سر در گریبان به خود پیچیدم‌ تااینکه ناله‌ هایم رفیقی صمیمی را به خود کشاند و او‌ با تسلی ‌هایش مرا ساکت کرد.

او‌‌ دیگر برایم خاطره نبود بلکه لحظه به لحظه همانند نفس کشیدن خیالش ذهنم را درهم می‌نوردید.

امروز با دیدن لباس نو و حس فرا رسیدن روز مبارک عید باز یادش برایم زنده شد، نه مانند هر وقت بلکه با انبوهی از درد مرا در برگرفت.

او یادم آمد و من با آه و حسرت از نبودش جگرخون می ‌شدم، هر لحظه ای که می‌گذشت خیالش بر فشار عصبیم اضافه می‌کرد تا جایی‌که دیگر شدت سر درد توان فکر کردن را از من سلب کرد.

او چنان بود که حتی اگر سال های سال برایش گریه کنم بازهم کم هست، بسیار‌کم است.

وضعیت (استوری) با اظهار تالم از دوری اش در صفحه واتساپ خود گذاشتم تا شاید فردی احساساتم را درک کند.

نماز عید تمام شد، اینترنت را باز کردم، انبوهی از پیام ‌های مختلف تبریک عید در صفحه واتساپ ظاهر شد که از این میان پیام تسلی برادری توجهم را جلب کرد.

پیام ها را باز کردم اما نتوانستم تا آخر بخوانم، گرچه اراده برادر عزیزم تسلای دل بود اما کلماتش که مملو از احساساتش بود چنان بر من فشار آورد که در کنار برادر بزرگم و در میان جمع عظیمی از نمازگزاران درحال برگشت شروع به گریه کردم.

افسوس ای دوست که فقط می ‌توانم برایت گریه کنم ‌و بس، افسوس که دیگر درمیان ما نیستی که عید را به تو تبریک ‌بگویم.

افسوس بر فراقی که جگرم را سوخت. حقا که ارزش تو بیش از این هست ای دوست.

Related posts