شنبه ، 24 آگوست ، 2019

شهید عامر ؛ نمونه غیرت و شهامت

شهید عامر ؛ نمونه غیرت و شهامت

ابویحیی سعد

روزی در خانه نشسته بودم،‌ گوشی بنده زنگ خورد، شخصی با صدایی نه چندان رسا گویا اندوهی بس بزرگ‌ او را احاطه کرده وبغضی عجیب گلویش را گرفته، گفت : زود بیا ببین این عکس عامر (دانشجو) هست یا نه ؟!

مات و مبهوت با سراسیمگی از جایم‌ بلند شدم‌ و با سرعت خودم را به خانه دوستم رساندم، در حالی که قلب گواهی می ‌داد به شهادتش، و میان عقل و دل پیکاری سهمگین بر این امر بود.

در خانه ایشان حاضر شدم، دوستان بسیاری آنجا حضور داشتند، افرادی از خانواده شهید هم بودند.

عکس شهادت دانشجو را به من نشان دادند، نمی ‌توانستم تحمل کنم، باپریدن رنگ من، پر کشیدنش برای همه هویدا شد وبه یکباره صداها بالا گرفت، غوغای بلندشد، آهی از یک گوشه خانه وای از طرف دیگر به گوش می ‌رسید، حسرت های که ابدی شدند و تاثیری جز خون کردن جگرها ندارند، همانطور که می‌گویند : زنده را تا زنده هست باید قدر کرد.

شهید عامر سال ۷۵ در خانه روحانی، در خانواده مجاهد پرور، حق دوست و ایمانی به دور از وطن در انتهای غربت در ملک هجرت کشور ایران چشم‌ به جهان گشودند.

ایشان کوچک ترین فرزند پسر خانواده و محبوب ترین فرد در بین خانواده بودند، طوری که حتی محبوبیت شان باعث شدت گرفتن شفقت مادری و ممنوعیت از تحصیل علم ایشان شدند، ايشان از بدو نشأت بجز گذراندن ماه های اندکی در مسجد محله دیگر علمی کسب نکردند.

از ایام کودکی انسانی شوخطبع و با جرأت بودند و بنده همیشه در بازی ها با آزار واذیت شان مواجه بودم، دیری نگذشت که با همین حالت در سایه مادر شفیق وپدر ثابت قدم بر حق پرورش یافتند و به مرحله نوجوانی رسیدند. در حالی که بیکاری باعث پرسه زدن ایشان در کوچه ها و مشغولیت با لهو و لعب شده بود.

این ایام ادامه پیدا کرد تا زمانی که فرصت بازگشت به وطن عزیز به خانواده شان داده شد، شهید با دلی ناخواسته و چشمانی پر از اشک‌ زمانی که با خاک کشور بیگانه الفت گرفته بود راهی وطن شد.

عامر به وطن برگشت اما چه بد تمام شد این برگشت، ایشان با ورود به مکتب های دولتی و نفوذ افکار بی اساس غربی مواجه با انحطاط فکری و کج فهمی در دین شدند، افکار غربی چنان در وجودش تاثیر گذاشت که دیگر احکام الهی همچون نماز را رها کرده بود، شمایل و اوصاف یک فرزند اسلام و مسلمان را در وجودش عیب می‌ دانست، دانشجو در این برهه تاریک از زندگی اش مبتلا به ریش تراشی و حتی به برداشتن آبرو شد، گناهی نبود مگر اینکه شهید در آن غوطه ور شده بود و یا طعمش را چشیده بود.

تا اینکه الله متعال روزنه ای از رحمتش را در اثر دعای والدین به سوی شهید باز کرد، بعد از هجرت دوباره به دار هجرت اولین جرقه در مسیر هدایت عامر زده شد. ایشان بعد از هجرت در اولین ملاقات شان با برادرش مورد نکوهش از جانب برادرش می شود.

این برادر می گوید : بعد از هجرت شهید به ایران او را در حالتی عجیب دیدم، تاثیر گناهان بر ظاهر و باطنش هویدا بود، تبدیل به فاسقی به تمام معنا شده بود، خطاب به او گفتم : عامر !!!

به وطن عزیزمان بر گشتی مگر احوال مسلمانان مظلوم را ندیدی؟!

مگر فراموش‌ کردی که ما در وطن دچار اشغال از جانب بیگانگان و یاری رسانان شان از افغان ها شده ایم؟!

عامر؟! مگر فراموش کرده ای که پدرمان در جهاد شوروی رشادت ها به خرج داده؟!

برادر شهید ادامه می‌دهد : متوجه ندامت شهید شدم و زود دست بکار شدم‌ و در اولین مرتبه ایشان را به جماعت تبلیغ سه روز‌ فرستادم، تا جسم خسته از گناهان جان تازه ای از دین بگیرد.

و به محض برگشت از جماعت تبلیغ او را با مولوی سعد (تقبله الله) ارتباط اصلاحی دادم، روز هایی نگذشت که متوجه تحولی عظیم در وجود شهید رحمه الله شدم، جوش وخروشی عجیب در او احساس کردم، اشک چشمانش از خوف الله متعال جاری بود، عامر دیگر آن فاسق وعیاش نیست، حالا دیگر نمازهای پنج وقتش در مسجد با جماعت خوانده می ‌شود، همه این ها را فضل الهی و حاصل دعوت وحکمت مولوی سعد رحمه الله دیدم.

مدتی نگذشت که با راهنمایی مولوی سعد ایشان پا به عرصه جهاد گذاشتند و تعلیم خود را آنجا در یکی از معسکر های نظامی به‌ پایان رساندند در حالی‌که خانواده‌ شان از این مساله خبر نداشتند.

شهید دانشجو با سن کمی که در آن زمان داشتند با وجود مخالفت بسیاری از خانواده، قوم‌ و قبیله و بعد از مواجه شدن با مشکلات بسیار در این راه، باز مسیر را ادامه دادند، وهمانند صحابی جلیل القدر اسامه بن زید رضی الله عنه هیچ‌ وبالی از جنگ‌ نداشتند.

عامر نمونه بارز غیرت بودند، در چنین سنی و با چنین شرایطی باز به راه شان ادامه دادند واین راه را ترک نکردند.

ماه های متوالی در حالیکه سن شان کم بود به بهانه های مختلفی در این میدان حضور پیدا می‌کردند و همواره در معسکر های مختلفی تعلیم کردند، ومدت طولانی در کلاس های عقیده مخصوص مجاهدین شرکت می کردند، و با وجود عدم آگاهی ‌شان نسبت به دین اما به برکت مصاحبت علما وشرکت در این کلاس ها معلومات کافی در بخش عقیده داشتند و از آنچه در اطراف شان می‌گذشت بطور کلی آگاهی کافی داشتند و در تمامی مشکلات راهکارهای مختلف و مؤثری می‌ دادند.

ایشان چندین بار تعلیم نظامی را به اتمام رساندند، و اخیرا با وجود سن کم شان استاد معسکری بودند، همیشه در حال آماده باش بوده و لباس نظامی به تن داشتند وسعی وتلاش شان بر این بود که دوستان در امور‌ فنی و نظامی تعلیم کافی حاصل کنند و همیشه می‌گفتند : دشمنان اسلام که باطل هستند سعی می‌کنند در تعلیمات نظامی خبره شوند اما شما که حق هستید چرا سستی می‌کنید.

از آرزوهای ایشان فتح بلاد اسلامی و اعلاء کلمة الله بر هر مکان بلند بود، وهمیشه می گفتند آرزو دارم همانند حضرت خالد رضی الله عنه ممالک را فتح کنم، واخیرا چند روزی قبل شهادتش زمانیکه در معارک فاریاب بودند حضرت خالد رضی الله عنه را خواب می ‌بینند.

او‌ قبل از حمله ناجوانمردانه دشمنان اسلام بر خاشرود که بر اثرش بسیاری از دوستان شهید از جمله استاد و مرشد ایشان مولوی سعد که به شهادت رسیدند، به فاریاب اعزام شدند.

بعد از این حمله شهید زمانی که از دوستانش و علی الخصوص از مولوی سعد تقبله الله اثری جز چند صدای بدون تحرک ‌مانده بود باغربتی سهمگین مواجه شدند، و می‌گفتند ما از شوق شهادت به اینجا می‌آییم و تقدیر چنان هست دوستان مان آنجا شهید می‌شوند.

ایام قبل از شهادت شان مملو از غربت بود، به گونه ای که تحمل این غربت برایش سخت شده بود، و همیشه شکایت می‌کردند، هر بار که با ایشان هم کلام می ‌شدم اولین شکایتش از این بود که همه با من قطع ارتباط کردند و هیچکس خبری از ما نمی‌گیرد.

بالاخره ایشان در فاریاب بعد از تحمل غربت شدید و بعد از به قتل رساندن دو دشمن اسلام به آرزوی ابدی خود رسیدند، و زمزمه «یاأیتها النفس المطمئنة إرجعي إلی ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» در‌گوشش زمزمه شد و روحش به آسمان ها پرواز کرد.

Related posts