سه شنبه ، 22 اکتبر ، 2019

حملات نفوذی از نگاه اسلام / بخش دوم

حملات نفوذی از نگاه اسلام / بخش دوم

فاتح افغان // ترجمه : حبیب زاده

در بخش اول، واقعه عبدالله بن انیس – رضی الله عنه – را نقل کردیم. درین بخش واقعات دو تن صحابی دیگر محمد بن مسلمه و عبدالله بن عتیک – رضی الله عنهما – را  نقل می کنیم. ایشان را نیز رسول الله – صلی الله علیه وسلم – برای حملات نفوذی مؤظف نموده بودند و هر دوی ایشان به نوبت خود آماده فداکاری شدند و دشمنان قسم خورده اسلام را از بین بردند.

  • داستان قتل کعب بن اشرف :

هرگاه مسلمان ها در غزوه بدر پیروز شدند، کعب بن اشرف – از اشراف یهود مدینه و از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام – صلی الله علیه وسلم – بسیار غمگین شد، او با خود می گفت : «دیگر لذتی در دنیا باقی نمانده، اکنون زیر زمین (یعنی قبر) از سر زمین بهتر است».

او برای غمشریکی با قریش به مکه رفت و برای کشته شدگان قریش نوحه و مرثیه نوشت. او اشعار پرسوز خود را در مجالس قریش می خواند، خودش هم می گریست و دیگران را نیز می گریاند. یکبار غلاف کعبه را محکم گرفت و دیگران را نیز گفت که شما هم بر غلاف چنگ بزنید و عهد کنید که ما جنگ سرنوشت سازی بر ضد مسلمان ها می کنیم.

او هرگاه به مدینه برگشت، در مورد زنان مسلمان ها اشعار عشقی می خواند و با یاد ایام جوانی، عشق و محبت خود با آن ها را تذکره می کرد. این کار برای زنان مسلمان ها رنج دهنده و تشویش آور بود و حتی دل مردان مسلمان نیز دردمند شد. او به این هم اکتفا نکرد و در هجو و مذمت رسول الله – صلی الله علیه وسلم – قصیده می نوشت، بلکه برای ترور رسول الله – صلی الله علیه و سلم – توطئه کرد.

هرگاه این حرکات شریرانه کعب بن اشرف از حد گذشت، پیمانه صبر رسول الله – صلی الله علیه وسلم – لبریز شد و یکروز فرمود : «من لکعب بن الأشرف ؟ فانه قد آذی الله ورسوله» ، یعنی : چه کسی چاره کعب بن اشرف را می کند، او الله و رسول او را اذیت کرده.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – بلند شد و گفت : یا رسول الله ! آیا شما می پسندید که من او را بکشم ؟

رسول الله – صلی الله علیه و سلم – فرمود : بلی .

او گفت : اجازه بدهید که نزد او در مورد شما چند حرف های مبهم و مجمل بگویم.

رسول الله – صلی الله علیه وسلم – اجازه داد.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – نزد کعب بن اشرف رفت و برای او گفت : این شخص از ما صدقات و زکوة می خواهد، اکنون ما را با مشکلات گرفتار ساخته، نزد تو آمده ام تا برایم قرض بدهی.

کعب بن اشرف گفت : سوگند به خدا ! دیگر هم از او خسته می شوید.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – برایش گفت : اکنون ما از او پیروی کرده ایم و نمی خواهیم رفاقتش را ترک کنیم. انتظار می کشیم که عاقبتش چه می شود ؟ اکنون شما اگر لطف نمائید، یکی یا دو وسق خرما برای ما قرض بدهید.

او گفت : درست است، اما چیزی را به گرو بگذارید.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – گفت : چه چیزی را باید به گرو بدهیم ؟

کعب بن اشرف گفت : زنان تان را باید به گرو بگذارید.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – گفت : چطور می توانیم زنان خود را نزد تو گرو بگذاریم، حال اینست که تو زیبا ترین جوان عرب هستی، مبادا به تو دل ببازند.

کعب بن اشرف گفت : پس پسران خود را به گرو بگذارید ؟

محمدبن مسلمه – رضی الله عنه – گفت : پسران خود را چطور گرو بگذاریم، تمام عمر برای آن ها طعنه داده می شود که در بدل اندکی خرما به گرو داده شده بودند، این برای ما بسیار شرمآور است، اگر میخواهی، ما اسلحه خود را به گرو می مانیم ؟

سپس وعده داده شد که ما امشب می آئیم. محمد بن سلمه – رضی الله عنه – یکجا با ابو نائله، برادر رضاعی کعب بن اشرف از طرف شب رفت. کعب بن اشرف آن ها را به قلعه خود خواست و هرگاه می خواست که نزد آن ها پایین برود. زنش گفت : درین تاریکی شب کجا می روی، من صدای را می شنوم که ازان خون می چکد ؟

کعب بن اشرف گفت : کسی بیگانه نیست، محمد بن مسلمه و برادر رضاعی ام ابونائله هستند. مرد شریف اگر در شب برای نیزه زنی هم خواسته شود، می رود.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – با دو یا سه تن رفیق خود داخل قلعه شد و پلان را چنین ساخته بود که هرگاه کعب بن اشرف بیاید، من به بهانه بوییدن سر او، از موهایش می گیرم، سپس به شما هم می بویانم، هرگاه دیدید که او را مهار کرده ام، شما حمله کنید.

کعب بن اشرف چادر را بر خود انداخته بود و پایین شد، خوشبویی عطر از بدن او به مشام دیگران می رسید، محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – گفت : اینچنین عطر زیبا را در زندگی ام ندیده ام.

کعب بن اشرف گفت : زنی دارم که از همه زنان عرب، عطر را بیشتر دوست دارد.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه – گفت : آیا اجازه است که سر تان را ببویم ؟

کعب بن اشرف گفت : بلی.

محمد بن مسلمه – رضی الله عنه –  هم خود می بوید و هم به دوستانش می بویاند.

سپس می گوید : آیا یکبار دیگر اجازه می دهید که سر تان را بو کنم، این بار از موهایش محکم می گیرد و هرگاه خوب مهار می کند، به رفقایش امر می کند که حمله کنید، آن ها او را می کشند و سپس نزد رسول الله – صلی الله علیه وسلم – می آیند و خبر می دهند. (بخاری شريف، كتاب المغازي، باب قتل كعب بن الأشرف).

  • داستان قتل ابو رافع یهودی :

ابورافع یهودی در نزدیکی خیبر در اطراف حجاز، قلعه ای داشت که دران جا زندگی می کرد.

از براء بن عازب – رضی الله عنه – روایت است که رسول الله – صلی الله علیه وسلم – گروهی از صحابه کرام را به سرکردگی عبدالله بن عتیک – رضی الله عنهم – برای قتل ابو رافع روان نمود. ابو رافع رسول الله – صلی الله علیه وسلم – را بسیار تکلیف داده بود و با قبیله غطفان و دیگر مشرکان عرب بسیار همکاری مالی می کرد.

عبدالله بن عتیک – رضی الله عنه – می فرماید :

هرگاه به قلعه نزدیک شدیم، آفتاب غروب کرده بود و مردم رمه های خود را داخل قلعه می کردند. من به رفقای خود گفتم شما اینجا بنشینید، من می روم تا برای داخل شدن در قلعه و عبور از نزد پهره دار چاره ای پندا کنم، هرگاه به نزدیک دروازه رسیدم، آنجا بر خود چادر انداختم و چنان نشستم گویا برای قضای حاجت نشسته ام. هدفم این بود که کسی مرا نشناسد، هرگاه تمام مردم داخل قلعه شدند پهره دار مرا صد زد که اگر می خواهی داخل قلعه شوی، زودتر بیا، وگرنه من دروازه را می بندم. من داخل قلعه شدم و داخل یک اطاق حیوانات پنهان شدم.

هرگاه تمام مردم داخل  قلعه شدند، پهره دار دروازه را بند کرد و کلیدها را بر یک میخی در دیوار قلعه آویزان کرد. من رفتم کلیدها را گرفتم و دروازه را باز کردم، مردم با ابورافع در داخل اطاق او مجلس و صحبت داشتند.

هرگاه مجلس پایان یافت و مردم از پیش او رفتند. من به بالاخانه برآمدم و باز نمودن دروازه ها آغاز کردم. هرگاه دروازه ای را باز می کردم، دوباره از پشت سر خود قفل می زدم، که مبادا اگر قوم خبر شوند، او را از نزدم نجات داده نتوانند.

من در تاریکی شب به او نزدیک شدم، می بینم که در یک اطاق تاریک میان عیال خود نشسته است. اما نمی دانم که در کدام حصه اطاق است. من صدا کردم که ابو رافع ! او گفت : که هستی، من جای آن صدا را نشانی گرفتم و با شمشیر زدم.

اما ابو رافع نجات یافت و خود را خاموش کرد. من پس بیرون برآمدم و کمی پس تر دوباره داخل اوطاق شدم، صدا را کمی تغییر دادم و پرسیدم، ابو رافع این صدای چه بود ؟

او گفت : مادرت بمیرد، کسی در داخل اطاق مرا با شمشیر زد. عبدالله بن عتیک – رضی الله عنه – می گوید : من دوباره حمله کردم، این بار کشته نشد اما زخمی شد، سپس نوک شمشیر را بر شکم او گذاشتم و دور دادم، هرگاه صدای شکستن استخوان های او را شنیدم، فهمیدم که اکنون کشته شده.

من دوباره دروازه ها را یکی پس از دیگر باز کردم، هرگاه به زینه آخر رسیدم، قدم خود را چنان گذاشتم که شاید به زمین رسیده ام، اما افتیدم و پایم شکست، پای خود را با دستارم بستم و پیش دروازه نشستم.

من با خود می گفتم تا اینگه آگاه نشده ام که ابو رافع کشته شده یا نه، امشب ازین جا نمی روم. هرگاه مرغ ها آذان دادند، اعلان کننده ای بر سر بام ایستاد شد و اعلان کرد که بزرگ ترین تاجر حجاز ابو رافع کشته شده. من هم نزد رفقای خود امدم و گفتم که شتاب بکنید ، الله متعال ابو رافع را کشت.

ما نزد رسول الله – صلی الله علیه وسلم – آمدیم و جریان را بیان کردیم، رسول الله – صلی الله علیه و سلم – فرمود، پایت را دراز کن، آن را مسح نمود، چنان شفا یافت گویا اصلا نشکسته باشد. (بخاری شريف كتاب المغازي باب قتل أبي رافع)

Related posts