شنبه ، 14 دسامبر ، 2019

فرار به میدان جهاد

فرار به میدان جهاد

نعمان بلال

در سطور آتی حکایت پر فراز و فرودِ جهادی پهلوان نوجوان، شهید مسلم – تقبله الله – را از زبان همسنگرش بلال نعمانی، خواهیم خواند. (وی ساکن ولایت فراه/ ولسوالی قلعه‌کاه بود، در سال ۱۳۸۱ هجری شمسی در خانواده‌ متدین و از طبقه مرفه‌ و سرمایه دار جامعه، چشم به جهان گشود و در شب دوم ماه ذی الحجه ۱۴۴۰ ه ق در سن ۱۷ سالگی با جمعی از دوستانش در اثر حمله هوایی و ناجوانمردانه اجیران و آمریکایی ها به شهادت رسید) این مقاله حاوی سختی ‌ها، موانعِ راه، حالات معنوی، کرامات، شوق شهادت و تاثراتیست که برادر نعمان در طول همراهی ‌اش با شهید مسلم تقبله الله مشاهده کرده است و بخشی از خاطرات شریین فرار وگریز «از خانه به میدان جهاد» را از زبان خود شهید شنیده و نقل می‌کند.

قابل ذکر است شهید چندین مرتبه از خانه فرار می‌کند و به میدان جهاد پناه می‌آورد، ولی خانواده ‌اش او را دوباره به خانه آورده وسِیرِ چوب و چماق می‌کند تا این‌که نهایتا بخاطر از بین بردن شوق شهادت در وجود او، او را به ایران می ‌فرستد، تا مشغول کار شده و جهاد را فراموش کند. وی علی رغم فرسخ‌ها راه، و ده‌ها مانع، فقط با یک‌دست لباس و یک پتوی کهنه آن ‌هم از چند جای پاره، خود را به میدان جهاد می‌ رساند و تا آخرین رمق حیات عاشقانه می ‌رزمد، تا اینکه جام شیرین شهادت را نوش می‌کند. با توجه به سن‌ کم شهید مسلم و مشکلات فرآیند راه او، و صبر و پایمردی ‌اش در طوفان مصیبت‌ ها، و کرامات و حالات عجیبی که به ایشان دست می ‌دهد، و با اینکه این زندگانی واقعا سلف‌ بار، عاید درس ‌ها وپندهای زیادی برای نسل جوان و مجاهد افغان، داشته است، بر آن شدیم تا این مطالب ارزش‌مند، پر اهمیت وتاثیرگذار را بعد از استفسار از برادر نعمان، نوشته و در دسترس دوستان قرار دهیم (صارم محمود) .

چگونه به صف‌ های مجاهدین پیوستم ؟

از همان خوردسالی محبت خاصی با اهل دین و انسان‌ های صالح داشتم، ازین رو با جهاد و شهادت محبت عجیبی پیدا کرده بودم، ولی به علت کم‌ سن‌ و سال بودنم، کسی را نمی شناختم تا من را به میادین جهاد رهنمایی کند.

دریکی از روزها، در کنار مغازه‌ جنب منزل‌ مان، با یک مولوی روبرو شدم. مولوی به من گفت : مسلم، دوست نداری شهید شوی ؟ گفتم کاکا جان چطور می‌ توانم شهید بشوم؟ و شهادت را در کجا تقلا کنم؟ مولوی جواب داد: شهادت را در سنگرهای جهاد جستجو کن. در حقیقت سخنان این عالم دین، نقطه عطفی در زندگی ‌ام بود وچنان من را تحت تاثیر قرار داد که در اثرش انقلاب بزرگی را در رگ و پوستم حس کردم. از آن به بعد هر از گاهی پیش آن عالم دین می ‌رفتم و خود را میخ‌کوب رهِ او کرده و از او می ‌خواستم تا من را به میادین جهاد ببرد، ولی او هر بار مثل قبل بخاطر کم‌ سن ‌و سال بودنم من را قبول نمی‌کرد و می‌گفت : مسلم جان، تو خیلی کم سن‌ و سالی و مجاهدین شما را نمی ‌پزیرند.

و این‌گونه روزها پیِ دیگری می‌گذشت و من در آتش شوق وصال م ی‌سوختم تا اینکه بلآخره بعد از بسی انتظار ولحظه ‌شماری، همین عالم دین به من گفت در مناطق مجاهدین محفلی برگذار می‌شود اگر آماده هستی، با هم می ‌رویم. با شنیدن این سخنان موجی از خرسندی تمام وجودم را در نوردید وبا بالهای شوق به سوی موتر سیکلم رفتم تا آماده بشوم. با دیدن مجاهدین خوشی و مسرت تمام وجودم را فرا گرفت، وبرای بار اول این چهره های نورانی را مشاهده کردم، وآتش درونم تا حدودی فروکش کرد ولی هنگامی که به خانه برگشتم اهل خانه ‌ام از رفتنم مطلع شده بودند. برادرانم خیلی من را دشنام داده و مورد ضر

مطالب مرتبط